concomitant

[ایالات متحده]/kənˈkɒmɪtənt/
[بریتانیا]/kənˈkɑːmɪtənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. همراه، در همان زمان اتفاق افتادن
n. چیزی که چیز دیگری را همراهی می‌کند؛ حالت وجود یا اتفاق افتادن همزمان

جملات نمونه

concomitant with his obsession with dirt was a desire for order.

همراه با وسواس او نسبت به کثیفی، تمایل به نظم وجود داشت.

infirmities that are the concomitants of old age

ضعف‌هایی که عوارض پیری هستند.

Loss of memory is a natural concomitant of old age.

از دست دادن حافظه یک عارضه‌ی طبیعی پیری است.

she loved travel, with all its concomitant worries.

او عاشق سفر بود، با تمام نگرانی‌های همراه آن.

some of us look on pain and illness as concomitants of the stresses of living.

برخی از ما درد و بیماری را به عنوان عوارض فشارهای زندگی می‌بینیم.

Puerile cerebral palsy is syndrome of cerebra trauma,which is concomitant with functional obstacles and hypogenesis.

فلج مغزی کودکانه‌ یک سندرم آسیب مغزی است که با مشکلات عملکردی و هیپوژنز همراه است.

He is an adherent of the theories of Sigmund Freud and had a concomitant belief in the efficacy of psychoanalysis.

او یک پیرو نظریه های زیگموند فروید است و همزمان به اثربخشی روانکاوی اعتقاد دارد.

Intein is an intervening polypeptide which can catalytic self-cleavage from a pre-protein accompanied by the concomitant joining of the two flanking polypeptides (the extein) through a peptide bond.

اینتین یک پلي‌پپتیدد واسطه‌ای است که می‌تواند به طور کاتالیزوری از یک پروتئین پیشین جدا شود و با اتصال همزمان دو پلي‌پپتید مجاور (اکستین) از طریق یک پیوند پپتیدی همراه باشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید