lamented loss
غم از دست دادن
lamented friend
غم از دست دادن دوست
lamented past
غم از گذشته
lamented decision
غم از تصمیم
lamented opportunity
غم از دست دادن فرصت
lamented time
غم از دست دادن زمان
lamented fate
غم از سرنوشت
lamented dream
غم از دست دادن رویا
lamented change
غم از تغییر
lamented state
غم از وضعیت
she lamented the loss of her childhood home.
او از دست دادن خانه دوران کودکیاش ابراز تاسف کرد.
the author lamented the state of modern literature.
نویسنده از وضعیت ادبیات مدرن ابراز تاسف کرد.
he lamented not spending more time with his family.
او ابراز تاسف کرد که زمان بیشتری را با خانوادهاش نگذرانده است.
they lamented the decline of traditional values.
آنها از کاهش ارزشهای سنتی ابراز تاسف کردند.
she lamented her missed opportunities in life.
او از فرصتهای از دست رفتهاش در زندگی ابراز تاسف کرد.
the community lamented the closure of the local library.
جامعه از تعطیل شدن کتابخانه محلی ابراز تاسف کرد.
he lamented the fact that he never learned to play an instrument.
او از این واقعیت که هرگز یاد نگرفت ساز بزند ابراز تاسف کرد.
she lamented the end of summer vacations.
او از پایان تعطیلات تابستانی ابراز تاسف کرد.
the coach lamented the team's poor performance.
مربی از عملکرد ضعیف تیم ابراز تاسف کرد.
he lamented the passing of his beloved pet.
او از فوت حیوان خانگی مورد علاقهاش ابراز تاسف کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید