boring

[ایالات متحده]/ˈbɔːrɪŋ/
[بریتانیا]/ˈbɔːrɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. کسل کننده، یکنواخت، بی‌حوصلگی

عبارات و ترکیب‌ها

boring machine

ماشین سوراخ‌کن

so boring

خیلی خسته‌کننده

tunnel boring machine

ماشین سوراخ‌کن تونلی

boring life

زندگی خسته‌کننده

boring bar

میله سوراخ‌کن

boring cutter

سر برش سوراخ‌کن

boring work

کار خسته‌کننده

boring head

سر سوراخ‌کن

boring rod

میله سوراخ‌کن

boring tool

ابزار سوراخ‌کن

boring lathe

تورک سوراخ‌کن

boring mill

میل سوراخ‌کن

جملات نمونه

an hour of boring burble.

یک ساعت غرغره خسته کننده.

a generally boring speech.

یک سخنرانی به طور کلی خسته کننده.

a boring little man.

یک مرد کوچک خسته کننده.

a talky, boring play.

یک نمایش پرحرف و خسته کننده.

He is a boring person.

او یک شخص خسته کننده است.

irksome restrictions.See Synonyms at boring

محدودیت های آزاردهنده.برای یافتن مترادف ها به خسته کننده مراجعه کنید.

I've got a boring job in an office.

من یک شغل خسته کننده در یک دفتر دارم.

This book is boring to the nth degree.

این کتاب تا درجه n خسته کننده است.

a drab and boring job;

یک شغل کسل کننده و خسته کننده.

How boring that idiotic Count is!

چه خسته کننده آن کنت احمق است!

When I say he’s boring, I mean boring with a capital B!

وقتی می گویم او خسته کننده است، منظورم خسته کننده با حرف B بزرگ است!

We did some singularly boring experiment.

ما یک آزمایش به طرز خاص خسته کننده انجام دادیم.

a long, draggy, boring Friday afternoon.

یک بعد از ظهر جمعه طولانی، خسته کننده و کسل کننده.

they have a boring image but scratch the surface and it's fascinating.

آنها یک تصویر خسته کننده دارند، اما سطح را خراش دهید و این موضوع جذاب است.

no event, however boring, is left untold.

هیچ رویدادی، مهم نیست چقدر خسته کننده باشد، بیان نمی شود.

a destroyer boring through heavy seas.

یک کشتی تخریب کننده که در حال عبور از دریاهای خروشان است.

waded through a boring report.

گزارش خسته کننده را بررسی کرد.

a boring performance that benumbed the audience;

یک اجرا خسته کننده که مخاطبان را بی حس کرد.

This party is boring, let's try and jazz it up a bit.

این مهمانی خسته کننده است، بیایید سعی کنیم کمی آن را جذاب کنیم.

نمونه‌های واقعی

That sounds smart... but kind of boring.

این ایده باهوش به نظر می‌رسد... اما کمی خسته‌کننده است.

منبع: Authentic American English

You're right. Boring. Boring or no, Jonathan likes her.

حق با توست. خسته‌کننده. مهم نیست که خسته‌کننده باشد یا نه، جاناتان از او خوشش می‌آید.

منبع: Black Swan Selection

And in general, the Earths rain, well, its boring.

به طور کلی، باران زمین، خوب، خسته‌کننده است.

منبع: Mysteries of the Universe

So I thought it might be boring or repetitive.

پس فکر کردم شاید خسته‌کننده یا تکراری باشد.

منبع: A Small Story, A Great Documentary

Yep. And people say the suburbs are boring?

بله. و مردم می‌گویند که حومه شهرها خسته‌کننده است؟

منبع: Desperate Housewives Season 7

Those stories are mostly made-up and all deliberately boring.

آن داستان‌ها بیشتر ساختگی هستند و عمداً خسته‌کننده هستند.

منبع: The Economist (Summary)

Others panned the color as boring, out-of-touch and unflattering.

دیگران رنگ را به عنوان خسته‌کننده، بی‌ارتباط و زننده ارزیابی کردند.

منبع: Selected English short passages

Haha, jogging? Perhaps it might be a bit too boring?

هاها، دویدن؟ شاید کمی بیش از حد خسته‌کننده باشد؟

منبع: 100 Most Popular Conversational Topics for Foreigners

The holes are only borings, less than a foot in diameter.

سوراخ‌ها فقط حفره‌های هستند، با قطر کمتر از یک فوت.

منبع: New Concept English. British Edition. Book Four (Translation)

I'm blah? The only thing more boring than modern dance...

من بی‌حوصله‌ام؟ تنها چیزی که از رقص مدرن خسته‌کننده‌تر است...

منبع: Friends Season 6

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید