empathy

[ایالات متحده]/ˈempəθi/
[بریتانیا]/ˈempəθi/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. توانایی درک و به اشتراک گذاشتن احساسات دیگران؛ طنین

جملات نمونه

The mother feels empathy with her son.

مادر با پسرش همدلی می‌کند.

She had a deep empathy with animals.

او همدلی عمیقی با حیوانات داشت.

The nurse should try to develop empathy between herself and the patient.

پرستار باید سعی کند همدلی بین خود و بیمار ایجاد کند.

I felt real empathy for my mother and what she had been through.

من واقعاً برای مادرم و آنچه از سر گذرانده بود، همدلی داشتم.

show empathy towards others

همدلی با دیگران نشان دهید.

lack of empathy can lead to misunderstandings

نبود همدلی می‌تواند منجر به سوء تفاهم شود.

empathy is crucial in building strong relationships

همدلی برای ایجاد روابط قوی بسیار مهم است.

express empathy through active listening

همدلی را از طریق گوش دادن فعال بیان کنید.

empathy helps in resolving conflicts peacefully

همدلی به حل صلح آمیز اختلافات کمک می کند.

teaching children empathy is essential for their emotional development

آموزش همدلی به کودکان برای رشد عاطفی آنها ضروری است.

empathy allows us to understand others' perspectives

همدلی به ما این امکان را می دهد که دیدگاه های دیگران را درک کنیم.

cultivate empathy by putting yourself in someone else's shoes

با قرار دادن خود به جای دیگران، همدلی را تقویت کنید.

empathy is a key component of effective communication

همدلی یک جزء کلیدی از ارتباط موثر است.

practicing empathy leads to stronger connections with others

تمرین همدلی منجر به ایجاد ارتباطات قوی تر با دیگران می شود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید