puppet

[ایالات متحده]/'pʌpɪt/
[بریتانیا]/'pʌpɪt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. عروسک یا مجسمه‌ای که توسط شخص یا گروه دیگری کنترل می‌شود، عروسک خیمه‌ای.

عبارات و ترکیب‌ها

puppet show

نمایش عروسکی

string puppet

عروسک سیمی

hand puppet

عروسک دستي

puppeteer

عروس‌کن

puppet play

نمایشنامه عروسکی

جملات نمونه

a puppet show; a puppet government.

نمایشنامه عروسکی؛ دولت عروسکی

overturn a puppet regime

سرنگونی یک رژیم عروسکی

all the puppets came to life again.

تمام عروسک‌ها دوباره زنده شدند.

humanized the puppets with great skill.

او عروسک‌ها را با مهارت زیاد انسانی‌سازی کرد.

vivify a puppet; vivifying the brown grasslands.

احیا کردن یک عروسک؛ احیای مراتع قهوه‌ای

He jerked the string and the puppet jumped.

او نخ را کشید و عروسک پرید.

The children staged an entertaining puppet show.

کودکان یک نمایش عروسکی سرگرم‌کننده اجرا کردند.

stick paper shapes on for the puppet's eyes and nose.

برای چشمان و بینی عروسک، اشکال مقوایی بچسبانید.

They were mere puppets manipulated by other men.

آنها صرفاً عروسک‌هایی بودند که توسط مردان دیگر دستکاری می‌شدند.

Scene: The Tosa painter's house; Character: Matahei; puppet head used: Matahei.

صحنه: خانه نقاش توسا؛ شخصیت: ماتاهی؛ سر عروسکی استفاده شده: ماتاهی.

We watched a performance which included a puppet show and acrobatics.

ما شاهد اجرایی بودیم که شامل یک نمایش عروسکی و حرکات نمایشی بود.

For the original filming of Star Wars, the dewback was a mechanized lifesize puppet featuring limited articulation.

برای فیلمبرداری اصلی ستاره‌ای جنگی، دِوبک یک عروسک مکانیکی با اندازه واقعی با قابلیت مفصل‌بندی محدود بود.

The heads of the Awaji puppets move constantly, and not just to signal nameable emotions but to tell us, in a general way, that these creatures are alive.

سر عروسک‌های آواجی به طور مداوم حرکت می‌کند و نه تنها برای نشان دادن احساسات قابل نام بردن، بلکه برای گفتن به ما به طور کلی که این موجودات زنده هستند.

He saw people as puppets, controlled by some pitiless force much as he, in boyhood, had controlled his own marionettes in his toy theatre, making Mr Punch jibber and squawk in nonsense-language.

او مردم را مانند عروسک می‌دید، که توسط یک نیروی بی‌رحمانه کنترل می‌شدند، درست همانطور که در دوران کودکی، خودش عروسک‌های نمایشی خود را در تئاتر اسباب‌بازی‌اش کنترل می‌کرد و آقای پانچ را با زبان پوچ و بی‌معنی وای وای می‌کرد.

نمونه‌های واقعی

When Pinocchio is a puppet, he wears gloves.

وقتی پینوکیو یک عروسکی است، دستکش می‌پوشد.

منبع: Vox opinion

Oh, look. Ugly Naked Guy is making shadow puppets.

وای نگاه کن. آدم بدریغ و برهنه در حال درست کردن عروسکی سایه است.

منبع: Friends Season 1 (Edited Version)

This is a puppet, a gigantic inflatable one.

این یک عروسکه، یک عروسکه غول پیکر بادی.

منبع: CNN 10 Student English March 2022 Collection

You've become a puppet of your society.

شما به عروسکی برای جامعه خود تبدیل شده اید.

منبع: Tales of Imagination and Creativity

Who's up for puppets? - Me! I'm up for puppets!

چه کسی برای عروسکی ها آماده است؟ - من! من برای عروسکی ها آماده ام!

منبع: Friends Season 9

At first, I was interested in these lovely shadow puppets.

در ابتدا، من به این عروسکی های سایه زیبا علاقه مند بودم.

منبع: Perspective Encyclopedia Comprehensive Category

They say she's a puppet for her brother.

می گویند او عروسکی برادرش است.

منبع: CNN Listening December 2013 Collection

He became a puppet and tool to further her image.

او به عروسکی و ابزاری برای ارتقای تصویرش تبدیل شد.

منبع: Tales of Imagination and Creativity

Now you can make a friend for your sock puppet.

حالا می توانید برای عروسکی جورابی خود یک دوست پیدا کنید.

منبع: Little Bear Charlie

Sometimes I feel like this big ol' puppet, you know?

گاهی اوقات احساس می کنم مثل این عروسکه بزرگ و پیر، می دانید؟

منبع: S03

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید