perfunctory

[ایالات متحده]/pəˈfʌŋktəri/
[بریتانیا]/pərˈfʌŋktəri/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. به‌طور سطحی یا بی‌توجه انجام شده؛ فاقد عمق یا معنی؛ صرفاً از روی عادت انجام دادن

جملات نمونه

he gave a perfunctory nod.

او با بی‌اعتنایی سر تکان داد.

The operator answered the phone with a perfunctory greeting.

اپراتور با خوشامدگویی معمول به تلفن پاسخ داد.

He gave a perfunctory nod as he passed by.

او با بی‌اعتنایی سر تکان داد و از کنارش گذشت.

She gave a perfunctory apology without really meaning it.

او با بی‌اعتنایی عذرخواهی کرد، انگار اصلا قصدی نداشت.

The meeting ended with a perfunctory thank you from the boss.

جلسه با تشکر بی‌معنایی از طرف رئیس تمام شد.

He did a perfunctory job on the assignment, just to get it done.

او به طور سطحی کار را انجام داد، فقط برای اینکه آن را تمام کند.

Her perfunctory smile didn't fool anyone.

لبخند بی‌معنایش کسی را فریب نداد.

The receptionist gave a perfunctory greeting to the visitors.

منشی با بی‌اعتنایی به مهمانان خوشامد گفت.

He made a perfunctory attempt to help, but didn't really try.

او سعی کرد به طور سطحی کمک کند، اما واقعاً تلاش نکرد.

The apology seemed perfunctory and insincere.

به نظر می‌رسید عذرخواهی سطحی و بی‌صداقت بود.

She gave a perfunctory response to his question, not really listening.

او به طور سطحی به سوالش پاسخ داد، انگار اصلا گوش نمی‌داد.

His perfunctory attitude towards his work was evident in the results.

نگاه بی‌اعتنای او به کارش در نتایج آشکار بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید