They argued pointlessly for hours.
آنها ساعتها بیهدف بحث کردند.
She wandered pointlessly around the park.
او بیهدف در اطراف پارک قدم زد.
He spent his days pointlessly scrolling through social media.
او روزهای خود را بیهدف در شبکههای اجتماعی مرور میکرد.
The meeting dragged on pointlessly without reaching any conclusions.
جلسه بیهدف طولانی شد و به هیچ نتیجهای نرسید.
I felt like I was wasting my time pointlessly waiting for him.
احساس میکردم وقتم را بیهدف منتظر او تلف میکنم.
She stared pointlessly out the window, lost in thought.
او بیهدف از پنجره بیرون نگاه کرد و در افکار خود غرق شد.
He laughed pointlessly at the joke, not really finding it funny.
او بیهدف به شوخی خندید و واقعاً آن را خندهدار نمییافت.
The project seemed to be progressing pointlessly with no clear direction.
به نظر میرسید پروژه بدون هیچ جهت روشنی بیهدف در حال پیشرفت است.
She sighed pointlessly, feeling frustrated with the situation.
او بیهدف آهی کشید و از وضعیت ناراضی بود.
He kept asking pointlessly repetitive questions, annoying everyone in the room.
او به طور مداوم سؤالات تکراری و بیهدف میپرسید و همه افراد حاضر در اتاق را آزار میداد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید