quickened

[ایالات متحده]/ˈkwɪkənd/
[بریتانیا]/ˈkwɪkənd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. سریع‌تر کردن، تسریع کردن؛ احیا کردن، به زندگی آوردن

عبارات و ترکیب‌ها

quickened pace

تعجیل در سرعت

quickened response

پاسخ سریع‌تر

quickened heartbeat

ضربان قلب سریع‌تر

quickened process

تسریع روند

quickened growth

رشد سریع‌تر

quickened interest

علاقه بیشتر

quickened action

اقدام سریع‌تر

quickened thinking

تفکر سریع‌تر

quickened awareness

آگاهی بیشتر

جملات نمونه

the runner quickened his pace as he approached the finish line.

دوچرخه‌سوار سرعت خود را در حین نزدیک شدن به خط پایان افزایش داد.

her heart quickened when she saw the surprise party.

قلبش وقتی مهمانی غافلگیری را دید، تندتر شد.

the news quickened the interest of investors.

این خبر علاقه سرمایه‌گذاران را برانگیخت.

as the deadline approached, his work quickened significantly.

همانطور که مهلت مقرر نزدیک می شد، کار او به طور قابل توجهی سرعت گرفت.

the story quickened the pace of the movie.

داستان سرعت فیلم را افزایش داد.

she quickened her steps to catch the bus.

او برای گرفتن اتوبوس سرعت قدم هایش را افزایش داد.

the medication quickened his recovery process.

دارو روند بهبودی او را سرعت بخشید.

the presentation quickened the team's decision-making.

ارائه سرعت تصمیم گیری تیم را افزایش داد.

his breathing quickened as he climbed the steep hill.

همانطور که او از تپه شیب دار بالا می رفت، تنفسش سریعتر می شد.

the thrilling scene quickened the audience's excitement.

صحنه هیجان انگیز، هیجان تماشاچیان را افزایش داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید