simpered a lame excuse.
یک بهانه لنگانه گفت.
she simpered, looking pleased with herself.
او با خوشحالی لبخند زد و به خود نگاه کرد.
She tried to simper her way out of trouble.
او سعی کرد با لبخند از مشکلاتش فرار کند.
He greeted her with a simper.
او با لبخندی به او خوشامد گفت.
The politician's simper seemed insincere.
لبخند سیاستمدار غیرصادقانه به نظر می رسید.
She couldn't help but simper at his cheesy jokes.
او نتوانست جلوی لبخند زدن به شوخی های سخیف او را بگیرد.
His simper irritated her.
لبخند او او را آزار می داد.
She always simpered when trying to get her way.
او همیشه وقتی سعی می کرد کاری را که می خواست انجام دهد لبخند می زد.
He simpered as he complimented her appearance.
او در حالی که از ظاهر او تعریف می کرد لبخند زد.
The salesperson's simper didn't fool anyone.
لبخند فروشنده کسی را فریب نداد.
She gave a simper before asking for a favor.
او قبل از درخواست لطف، لبخند زد.
His simper was so fake that it made her uncomfortable.
لبخند او آنقدر مصنوعی بود که او را ناراحت کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید