sully one's reputation
کثیف کردن حیثیت
sully the environment
آلوده کردن محیط زیست
Her reputation was sullied by the scandal.
شهرت او در اثر رسوایی لکهدار شد.
He refused to let anyone sully his good name.
او اجازه نداد کسی نام خوبش را لکهدار کند.
The mud on his shoes sullied the clean floor.
گِل روی کفشهایش کف تمیز را لکهدار کرد.
They tried to sully her image with false accusations.
آنها سعی کردند با اتهامات نادرست، تصویر او را لکهدار کنند.
The company's reputation was sullied after the product recall.
پس از فراخوان محصول، شهرت شرکت لکهدار شد.
He didn't want to sully his hands with the dirty work.
او نمیخواست با انجام کارهای کثیف، دستهایش را لکهدار کند.
The graffiti sullied the historic building.
نوشتههای گرافیتی ساختمان تاریخی را لکهدار کرد.
She felt like she had sullied her soul with her actions.
او احساس کرد که با اعمالش روحش را لکهدار کرده است.
The lies he told sullied his integrity.
تکذبیبی که گفت، یکپارچگی او را لکهدار کرد.
They tried to sully his achievements by spreading rumors.
آنها سعی کردند با پخش شایعات، دستاوردهای او را لکهدار کنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید