tickled pink
خوشحال از ته دل
tickled by
تحریک شده توسط
tickled fancy
جالب به نظر رسیدن
tickled heart
قلب را به وجد آوردن
tickled mind
ذهن را به وجد آوردن
tickled nerves
اعصاب را تحریک کردن
tickled soul
روح را به وجد آوردن
tickled spirit
روح را به وجد آوردن
tickled toes
انگشتان پا را خارش دار کردن
tickled fancies
خوشایندها
she was tickled by his silly jokes.
او از شوخیهای احمقانه او خوشحال شد.
the baby was tickled when i blew on her tummy.
وقتی روی شکمش فوت کردم، نوزاد احساس خرسندی کرد.
i was tickled pink to receive the award.
من از دریافت جایزه خیلی خوشحال بودم.
he tickled her feet to make her laugh.
او برای اینکه او را بخنداند، پای او را خاراند.
she felt tickled when she saw the surprise party.
وقتی مهمانی غافلگیری را دید، احساس خرسندی کرد.
the idea of traveling made him feel tickled.
ایده سفر کردن باعث شد او احساس خرسندی کند.
they were tickled to hear the good news.
آنها از شنیدن اخبار خوب خیلی خوشحال شدند.
tickled by the puppy's antics, she couldn't stop laughing.
او که از شیطنتهای توله سگ خوشحال شده بود، نتوانست جلوی خنده خود را بگیرد.
the comedian's performance tickled the audience.
اجای شخصیت کمدی، مخاطبان را خنداند.
he was tickled by the unexpected compliment.
او از تعریف غیرمنتظره خوشحال شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید