boy

[ایالات متحده]/bɒɪ/
[بریتانیا]/bɔɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. پسر بچه؛ مرد

عبارات و ترکیب‌ها

little boy

پسر کوچک

naughty boy

پسر بدحلقه‌گاه

good boy

پسر خوب

young boy

پسر جوان

boyhood

کودکی

baby boy

پسر بچه

school boy

شاگرد

street boy

پسر خیابانی

boy scout

پیشاهنگ

paper boy

تحویل دهنده روزنامه

boy friend

دوست پسر

big boy

پسر بزرگ

poor boy

پسر فقیر

bad boy

پسر بد

handsome boy

پسر جذاب

old boy

پسر پیر

pretty boy

پسر زیبا

new boy

پسر جدید

golden boy

پسر طلایی

office boy

خدمتکار دفتر

whipping boy

بچه تنبیه‌شده

lazy boy

پسر تنبل

ball boy

پسربال

game boy

پسر بازیگوش

newspaper boy

تحویل دهنده روزنامه

astro boy

آسترو بوی

boy wonder

پسر شگفت‌انگیز

جملات نمونه

a boy such as yourself.

پسری مانند شما

a boy of sullen humor.

پسری با اخم و حال و هوای گرفته

the boy was bound and muffled.

پسر بسته و خفه شده بود.

the boy was adept at numbers.

پسر در اعداد مهارت داشت.

the boy is cocky and obstreperous.

آن پسر مغرور و پر سر و صدا است.

a boy of 15.

پسری 15 ساله

a boy of Jamaican parentage.

پسری با اصالت جامائیکایی

a boy with a shaven head.

پسری با سر تراشیده

the boy was beaten unconscious.

پسر به شدت کتک خورد تا بیهوش شد.

dose the boy with aspirin

پسری را با آسپرین درمان کنید

a boy of transparent honesty

پسری با صداقت آشکار

Boys will be boys.

پسرهای همیشه همین‌گونه هستند.

a boy with a strong personality

پسری با شخصیتی قوی

The boy felt dry.

آن پسر احساس خشکی می‌کرد.

a boy of remarkable aptitude

پسری با استعداد قابل توجه

The boy bit into the apple.

آن پسر به سیب گاز زد.

The boy is full of fire.

آن پسر پر از شور و اشتیاق است.

That boy is really idle.

آن پسر واقعاً بیکار است.

That boy's in my class.

آن پسر در کلاس من است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید