ambition driven
متعهد و با انگیزه
goal driven
هدفگرا
motor driven
موتوردار
event driven
رویدادمحور
driven gear
چرخدنده محرک
power driven
مصرفکننده نیرو
driven shaft
میلگرد محرک
driven wheel
چرخ محرک
engine driven
محرک توسط موتور
driven roller
غلتک محرک
wind driven
محرک توسط باد
driven pile
تراکم شده
he was driven by ambition.
او تحت تأثیر جاهطلبی بود.
driven by interior forces.
تحت تأثیر نیروهای درونی.
driven ashore by the wind.
به ساحل رانده شدن توسط باد.
driven to the wall by poverty.
به دلیل فقر به دیوار رانده شد.
The schooner was driven ashore.
قایق بادبانی به ساحل رانده شد.
she was as pure as the driven snow.
او تا حد امکان پاک بود.
The ship is driven by large engines.
کشتی توسط موتورهای بزرگ به حرکت در می آید.
a driven sense of obligation
حس تعهد شدید.
alcoholism had driven us apart.
اعتیاد به الکل باعث جدایی ما شده است.
the reporter was driven blindfold to meet the gangster.
گزارشگر با چشمبند به دیدار با گانگستر برده شد.
a ruler driven by delusions of deity.
حاکمی که تحت تأثیر توهمات مربوط به الوهیت بود.
turbines driven by steam.
توربینهایی که توسط بخار به حرکت در میآیند.
nails are driven through the boards.
میخها از میان تخته ها عبور می کنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید