gritting teeth
دندانهای فشردن
gritting jaw
فشردن چانه
gritting resolve
فشردن عزم
gritting determination
فشردن اراده
gritting pain
فشردن درد
gritting anger
فشردن خشم
gritting focus
تمرکز کردن
gritting strength
فشردن قدرت
gritting effort
فشردن تلاش
she was gritting her teeth in frustration.
او در حالی که از سرنوشت ناامید شده بود، دندانهایش را به هم میفشرد.
he stood there, gritting his teeth to endure the pain.
او آنجا ایستاده بود و دندانهایش را به هم میفشرد تا درد را تحمل کند.
gritting his teeth, he pushed through the difficult workout.
با دندانهای به هم فشرده، او از تمرین سخت عبور کرد.
she felt like gritting her teeth at the constant noise.
او احساس میکرد که به دلیل صدای مداوم دندانهایش را به هم بفشارد.
gritting his teeth, he faced the challenging task ahead.
با دندانهای به هم فشرده، او با چالش پیش رو روبرو شد.
he was gritting his teeth while waiting for the results.
او در حالی که منتظر نتایج بود، دندانهایش را به هم میفشرد.
gritting her teeth, she prepared for the tough conversation.
با دندانهای به هم فشرده، او برای گفتگوهای سخت آماده شد.
she could feel herself gritting her teeth in anger.
او میتوانست احساس کند که در حال خشم دندانهایش را به هم میفشارد.
he was gritting his teeth, trying to keep calm.
او در حالی که سعی داشت آرام بماند، دندانهایش را به هم میفشرد.
gritting his teeth, he accepted the challenge.
با دندانهای به هم فشرده، او چالش را پذیرفت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید