inflicted

[ایالات متحده]/ɪnˈflɪktɪd/
[بریتانیا]/ɪnˈflɪktɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. تحمیل کردن یا باعث رنج بردن

عبارات و ترکیب‌ها

pain inflicted

درد وارد شده

damage inflicted

آسیب وارد شده

harm inflicted

آسیب و صدمه وارد شده

suffering inflicted

رنج وارد شده

injury inflicted

جراحت وارد شده

trauma inflicted

تروما وارد شده

fear inflicted

ترس وارد شده

stress inflicted

استرس وارد شده

loss inflicted

از دست دادن وارد شده

جملات نمونه

the injuries inflicted during the accident were severe.

جراحات وارده در اثر حادثه شدید بود.

he inflicted pain on himself through his reckless actions.

او با اعمال بی‌پروايش، درد را بر خود تحميل کرد.

the punishment inflicted on the student was too harsh.

مجازاتی که به دانش‌آموز تحمیل شد، بیش از حد سنگین بود.

they inflicted damage to the environment with their activities.

فعالیت‌های آن‌ها به محیط زیست آسیب رساند.

the war inflicted great suffering on the civilian population.

جنگ رنج‌های فراوانی بر مردم غیرنظامی تحمیل کرد.

she inflicted emotional distress on her friends with her words.

او با حرف‌هایش، ناراحتی عاطفی بر دوستانش تحمیل کرد.

the disease inflicted a heavy toll on the community.

بیماری تلفات سنگینی بر جامعه تحمیل کرد.

the athlete inflicted a record-breaking performance at the event.

ورزشکار عملکردی بی‌سابقه در این مسابقه ارائه داد.

the storm inflicted widespread destruction across the region.

طوفان ویرانی گسترده در سراسر منطقه به بار آورد.

he inflicted his opinions on others during the meeting.

او در طول جلسه، نظرات خود را بر دیگران تحمیل کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید