internalize

[ایالات متحده]/ɪn'tɜːn(ə)laɪz/
[بریتانیا]/ɪn'tɝnəlaɪz/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. چیزی را به بخشی از درون خود تبدیل کردن

جملات نمونه

they internalize their parents' rules and values.

آنها قوانین و ارزش‌های والدین خود را درونی می‌کنند.

had internalized the cultural values of the Italians after three years of living in Rome.

پس از سه سال زندگی در رم، آنها ارزش‌های فرهنگی ایتالیایی‌ها را درونی کرده بودند.

It's important to internalize the company's values.

مهم است که ارزش‌های شرکت را درونی کنید.

She tried to internalize the feedback from her boss.

او سعی کرد بازخورد رئیس خود را درونی کند.

Students need to internalize the information for the exam.

دانشجویان باید اطلاعات را برای امتحان درونی کنند.

The goal is to help employees internalize the training material.

هدف کمک به کارکنان برای درونی کردن مطالب آموزشی است.

He needs to internalize the importance of teamwork.

او باید اهمیت کار گروهی را درونی کند.

It takes time to internalize new concepts.

درونی کردن مفاهیم جدید زمان می‌برد.

Successful language learners internalize grammar rules.

یادگیرندگان موفق زبان، قوانین دستور زبان را درونی می‌کنند.

Leaders should internalize the organization's mission.

رهبران باید مأموریت سازمان را درونی کنند.

To become fluent in a language, you must internalize vocabulary.

برای مسلط شدن به یک زبان، باید واژگان را درونی کنید.

The key is to internalize positive affirmations.

نکته این است که تأییدهای مثبت را درونی کنید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید