Artists personify beauty in their works.
هنرمندان زیبایی را در آثار خود ملموس می سازند.
This character personifies evil.
این شخصیت نمادی از شرارت است.
We often personify the sun and the moon, calling the sun “he” and the moon “she”.
ما اغلب خورشید و ماه را شخصی می کنیم و خورشید را «او» و ماه را «او» می نامیم.
Through compatibility can personify the three feature of the drug property of peaceful property of drug:" body mild utility bias", "two-way apply", "condition dominancy".
از طریق سازگاری می توان سه ویژگی خاصیت دارویی داروی آرام بخش: "تعصب ملایم و مفید برای بدن"، "کاربرد دو طرفه"، "حاکمیت شرطی" را شخصیتی بخشید.
Art often personifies abstract concepts like love and justice.
هنر اغلب مفاهیم انتزاعی مانند عشق و عدالت را شخصی می کند.
Literature has the power to personify inanimate objects, giving them human-like qualities.
ادبیات این توانایی را دارد که اشیاء بیجان را شخصی کند و به آنها ویژگیهای شبیه به انسان ببخشد.
My cat seems to personify laziness, always napping in the sun.
گربه من به نظر می رسد که نمادی از تنبلی است و همیشه در آفتاب می خوابد.
In mythology, gods and goddesses often personify natural forces like thunder and the sea.
در اسطوره شناسی، خدایان و الهه ها اغلب نیروهای طبیعی مانند رعد و دریا را شخصی می کنند.
The artist used colors to personify emotions in his paintings.
هنرمند از رنگ ها برای شخصی کردن احساسات در نقاشی های خود استفاده کرد.
The author skillfully personified the city as a living, breathing entity in his novel.
نویسنده به طرز ماهرانه ای شهر را به عنوان یک موجود زنده و نفس کشنده در رمان خود شخصی کرد.
The poet's words personify the beauty and fragility of nature.
کلمات شاعر، زیبایی و شکنندگی طبیعت را شخصی می کنند.
The film uses animals to personify different human personality traits.
فیلم از حیوانات برای شخصی کردن ویژگی های مختلف شخصیتی انسان استفاده می کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید