telling

[ایالات متحده]/ˈtelɪŋ/
[بریتانیا]/ˈtelɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. مؤثر; قابل توجه; زنده
n. روایت; بیان احساسات واقعی; فرمان
v. اطلاع دادن; فرمان دادن; روایت کردن

عبارات و ترکیب‌ها

telling a story

گفتن یک داستان

telling the truth

گفتن حقیقت

telling a lie

گفتن دروغ

telling a joke

گفتن یک لطیفه

telling a secret

گفتن یک راز

جملات نمونه

to believe in telling the truth

باور کردن به گفتن حقیقت

you've been telling porkies.

شما در حال گفتن دروغ هستید.

a telling serio-comic critique.

یک نقد جدی-طنزآمیز گویا.

there's no telling how she will react.

نمی‌توان گفت او چگونه واکنش نشان خواهد داد.

a telling argument against this theory.

یک استدلال گویا علیه این نظریه.

she wasn't telling the whole truth.

او تمام حقیقت را نمی‌گفت.

abstain from telling a lie

خودداری از گفتن دروغ

History is the most telling witness.

تاریخ، گویا‌ترین شاهد است.

I'm telling you this in strict confidence.

من این را به شما با اطمینان کامل می‌گویم.

He is always telling a lie.

او همیشه دروغ می‌گوید.

surprise a witness into telling the truth

متقاعد کردن یک شاهد به گفتن حقیقت به طور غافلگیرانه

All this hard work is telling him.

همه این تلاش‌ها به او نشان می‌دهد.

telling a joke with gusto;

گفتن یک لطیفه با اشتیاق;

For once he was telling the truth.

برای یک بار او حقیقت را می‌گفت.

to go round telling tales

برای دور و بر سر دادن داستان‌ها

Telling lies is wrong.

گفتن دروغ اشتباه است.

I'm telling you this for your good.

من این را برای مصلحت شما می‌گویم.

They were telling dirty stories.

آنها داشتند داستان‌های زننده می‌گفتند.

There's no telling what may happen.

نمی‌توان گفت چه اتفاقی ممکن است بیفتد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید