badly

[ایالات متحده]/ˈbædli/
[بریتانیا]/ˈbædli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. به شیوه‌ای منفی یا مضر، به شدت به طور ضعیف یا نامناسب

عبارات و ترکیب‌ها

perform badly

عملکرد ضعیف

feeling badly

احساس بد

badly damaged

به شدت آسیب دیده

communicate badly

بد ارتباط برقرار کردن

need badly

به شدت نیاز داشتن

fail badly

به شدت شکست خوردن

badly off

در وضعیت بدی

hurt badly

به شدت آسیب دیدن

جملات نمونه

The passage is badly phrased.

گذرگاه به طرز بدی فرموله شده است.

be badly shaken by the news

به طرز بدی از اخبار شوکه شوید

badly beaten in the race

در مسابقه به طرز بدی شکست خوردند

try not to think badly of me.

سعی کنید به من بد فکر نکنید.

Brian's body was badly mutilated.

بدن برایان به طرز بدی متلاشی شده بود.

* The government's intervention was badly mistimed.

* دخالت دولت به طرز بدی زمان‌بندی نشده بود.

The pears are badly specked.

هویج ها به طرز بدی لکه دار هستند.

was badly shaken up by the accident.

تصادف باعث شد به طرز بدی به لرزه بیفتد.

Don't speak badly of others.

از دیگران بد صحبت نکنید.

They were shaken badly by the news.

آنها به طرز بدی از اخبار شوکه شدند.

She was very badly situated.

او در موقعیت بسیار بدی قرار داشت.

the car was badly damaged in the accident.

ماشین در تصادف به طرز بدی آسیب دید.

a steep, badly eroded descent.

یک نزول تند و به طرز بدی فرسوده.

a gloomy corridor badly lit by oil lamps.

یک راهروی تاریک و دلگیر که به طرز بدی با چراغ های نفتی روشن شده بود.

he is badly miscast in the romantic lead.

او به طرز بدی در نقش اصلی عاشقانه انتخاب شده است.

She was badly injured in an accident.

او در یک تصادف به طرز بدی مجروح شد.

I am quite badly off recently.

من اخیراً به طرز بدی بد هستم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید