perform badly
عملکرد ضعیف
feeling badly
احساس بد
badly damaged
به شدت آسیب دیده
communicate badly
بد ارتباط برقرار کردن
need badly
به شدت نیاز داشتن
fail badly
به شدت شکست خوردن
badly off
در وضعیت بدی
hurt badly
به شدت آسیب دیدن
The passage is badly phrased.
گذرگاه به طرز بدی فرموله شده است.
be badly shaken by the news
به طرز بدی از اخبار شوکه شوید
badly beaten in the race
در مسابقه به طرز بدی شکست خوردند
try not to think badly of me.
سعی کنید به من بد فکر نکنید.
Brian's body was badly mutilated.
بدن برایان به طرز بدی متلاشی شده بود.
* The government's intervention was badly mistimed.
* دخالت دولت به طرز بدی زمانبندی نشده بود.
The pears are badly specked.
هویج ها به طرز بدی لکه دار هستند.
was badly shaken up by the accident.
تصادف باعث شد به طرز بدی به لرزه بیفتد.
Don't speak badly of others.
از دیگران بد صحبت نکنید.
They were shaken badly by the news.
آنها به طرز بدی از اخبار شوکه شدند.
She was very badly situated.
او در موقعیت بسیار بدی قرار داشت.
the car was badly damaged in the accident.
ماشین در تصادف به طرز بدی آسیب دید.
a steep, badly eroded descent.
یک نزول تند و به طرز بدی فرسوده.
a gloomy corridor badly lit by oil lamps.
یک راهروی تاریک و دلگیر که به طرز بدی با چراغ های نفتی روشن شده بود.
he is badly miscast in the romantic lead.
او به طرز بدی در نقش اصلی عاشقانه انتخاب شده است.
She was badly injured in an accident.
او در یک تصادف به طرز بدی مجروح شد.
I am quite badly off recently.
من اخیراً به طرز بدی بد هستم.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید