deadly weapon
سلاح کشنده
deadly disease
بیماری کشنده
deadly accident
حادثه کشنده
deadly force
زور کشنده
deadly poison
سم کشنده
deadly sins
گناهان کشنده
seven deadly sins
هفت گناه کشنده
she was in deadly earnest.
او به شدت مصمم بود.
I was deadly sleepy.
من به شدت خوابآلود بودم.
The shock was deadly to him.
ضربه به او کشنده بود.
I'm in deadly earnest.
من به شدت مصمم هستم.
the deadly habit of procrastination.
عادت کشنده تعلل.
a deadly prose style.
سبک نثر کشنده.
a deadly serious remark.
یک نکته جدی کشنده.
Fog is the sailor's deadly enemy.
مه دشمن کشنده دریانورد است.
gave the film a deadly review.
به فیلم یک بررسی کشنده داد.
She is a deadly shot with the bow.
او با کمان یک تیرانداز کشنده است.
another deadly volley of canister.
یک آتش سنگین کشنده دیگر.
her skin was deadly pale.
پوستش به طرز کشنده ای رنگ پریده بود.
deadly infighting among the politicians
درگیری های کشنده بین سیاستمداران.
she was madly in love; deadly dull; deadly earnest; deucedly clever; insanely jealous.
او دیوانه وار عاشق بود؛ به طرز خسته کننده ای کسل کننده؛ به شدت مصمم؛ به طرز شگفت انگیزی باهوش؛ به طرز جنون آمیزی حسود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید