gratify

[ایالات متحده]/ˈɡrætɪfaɪ/
[بریتانیا]/ˈɡrætɪfaɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. راضی کردن; خوشحال کردن; شاد کردن

جملات نمونه

to gratify a child's thirst for knowledge

برای رفع عطش کودک برای دانش

to gratify the queen, and gain the court.

برای خشنود کردن ملکه و به دست آوردن دربار.

it's gratifying seeing everybody gelling.

دیدن اینکه همه در حال هماهنگی هستند، خوشحال کننده است.

His headstrong daughter is destined to learn from her own mistakes. One who iswayward willfully and often perversely departs from what is desired, advised, expected, or required in order to gratify his or her own impulses or inclinations:

دختر سرسخت او سرنوشت دارد که از اشتباهات خود درس بگیرد. کسی که سرکش است، به عمد و اغلب به طور مکرر از آنچه مورد نظر، توصیه، انتظار یا نیاز است، برای رفع غرایز یا گرایش های خود دور می شود:

to gratify a desire

برای رفع یک میل

it gratifies me to see you happy

دیدن شما شاد مرا خوشحال می کند.

he was gratified by her praise

او از تعریف او خوشحال شد.

gratify your taste buds with delicious food

ذائقه‌های خود را با غذای خوشمزه ارضا کنید.

the movie gratified the audience's expectations

فیلم انتظارات مخاطب را برآورده کرد.

gratify your curiosity by exploring new places

با کاوش در مکان‌های جدید، کنجکاوی خود را ارضا کنید.

the success of the project gratified the team

موفقیت پروژه تیم را راضی کرد.

gratify your senses with soothing music

با موسیقی آرامش بخش حواس خود را ارضا کنید.

she was gratified to receive recognition for her hard work

او از دریافت قدردانی برای تلاش سختش خوشحال شد.

gratify your need for adventure by trying new activities

با امتحان کردن فعالیت‌های جدید، نیاز خود به ماجراجویی را ارضا کنید.

نمونه‌های واقعی

And that they would therefore leave us in painful but somehow psychologically gratifying ways.

و این‌که آن‌ها به‌ همین دلیل ما را با روش‌های دردناک اما به‌ طرز عجیبی از نظر روان‌شناختی رضایت‌بخش ترک کنند.

منبع: The school of life

And as long as her father was near her, they were always gratified hastily.

تا زمانی که پدرش در کنارش بود، آن‌ها همیشه به‌ سرعت راضی بودند.

منبع: Gone with the Wind

For Sater, the work was surreal and often gratifying.

برای ساتر، آن کار سورئال و اغلب رضایت‌بخش بود.

منبع: Newsweek

They all felt gratified, and loved Charles more than ever.

همه‌ی آن‌ها احساس رضایت کردند و بیشتر از همیشه عاشق چارلز بودند.

منبع: Original Chinese Language Class in American Elementary Schools

Yes, I said, it's a sad occupation, and one that exists only to gratify the whims of fashion.

بله، گفتم، این یک شغل غم‌انگیز است و شغلی است که فقط برای ارضای هوس‌های مد وجود دارد.

منبع: Twenty Thousand Leagues Under the Sea (Original Version)

It makes them more likely to gratify their physical needs.

این باعث می‌شود که آن‌ها بیشتر به این فکر کنند که نیازهای جسمی خود را ارضا کنند.

منبع: The Economist (Summary)

There's no need, julia said. it gratifies me just to help you.

نیازی نیست، جولیا گفت. فقط کمک به شما باعث خوشحالی من می‌شود.

منبع: Hu Min reads stories to remember TOEFL vocabulary.

In all his young life Sylvester had never had a wish gratified so quickly.

در تمام زندگی جوانش، سیلوستر هرگز نخواسته بود که آرزوی او آنقدر سریع برآورده شود.

منبع: Storyline Online English Stories

What makes me especially pleased and gratified is the attention it calls to the issue.

آنچه به طور خاص باعث خوشحالی و رضایت من می‌شود، توجهی است که به این موضوع جلب می‌کند.

منبع: Time Magazine's 100 Most Influential People

Now that she has a job in France, she can gratify her desire to see Paris.

حالا که در فرانسه شغلی دارد، می‌تواند میل خود را برای دیدن پاریس ارضا کند.

منبع: Liu Yi's breakthrough of 5000 English vocabulary words.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید