he was displeased with your work.
او از کار شما ناخشنود بود.
be displeased at sb.'s conduct
در برابر رفتار کسی ناخشنود بودن
compliments that tickle their vanity. displease
تعاریفی که غرور آنها را نوازش میکند. ناراضی باشید
the tone of the letter displeased him.
لحن نامه او را ناراحت کرد.
be displeased with sb. for doing sth.
به خاطر انجام کاری از کسی ناراضی بودن
They were displeased with her haughty airs.
آنها از رفتار مغرانه او ناراضی بودند.
He was displeased about the whole affair.
او در مورد کل ماجرا ناراضی بود.
Nothing displeases me more than loud talking.
هیچ چیز بیشتر از صحبت کردن با صدای بلند من را ناراحت نمی کند.
The old lady was displeased with the children's naughty behaviour.
همان خانم پیر از رفتار شیطنت آمیز کودکان ناراضی بود.
The old man was displeased and darted an angry look at me.
آن مرد پیر ناراضی بود و نگاهی عصبانی به من کرد.
No sooner had I uttered the words than I could have kicked myself,for I knew they would displease him.
تا زمانی که آن کلمات را بیان کردم، دلم می خواست خودم را بزنم، زیرا می دانستم که او را ناراحت می کنند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید