impertinently rude
بیادبانه و بیشرمانه
impertinently bold
جسارتآمیز و بیپروا
impertinently curious
بیش از حد کنجکاو
impertinently disruptive
آشفتهکننده و مزاحم
impertinently sarcastic
تمسخرآمیز و طعنهآلود
impertinently critical
به شدت انتقادآمیز
impertinently challenging
چالشبرانگیز و جسارتآمیز
impertinently dismissive
بیتوجه و تحقیرآمیز
impertinently outspoken
بیپرده و رکگو
impertinently mocking
استهزا کننده و مسخره
she spoke impertinently to her teacher during class.
او با بیاحترامی با معلمش در طول کلاس صحبت کرد.
he impertinently interrupted the meeting with irrelevant comments.
او با اظهارات نامربوط، جلسه را بیاحترامی آمیز قطع کرد.
the child impertinently asked the adult about their salary.
کودک با بیاحترامی از بزرگسالان درباره حقوقشان سوال کرد.
she impertinently challenged the manager's decision.
او با بیاحترامی تصمیم مدیر را به چالش کشید.
he impertinently criticized her work in front of everyone.
او با بیاحترامی در حضور همه، روی کار او انتقاد کرد.
they impertinently laughed at his misfortune.
آنها با بیاحترامی به بدبختی او خندیدند.
she impertinently questioned his authority.
او با بیاحترامی از صلاحیت او سوال کرد.
he impertinently made jokes during the serious discussion.
او با بیاحترامی در طول بحث جدی شوخی کرد.
the audience impertinently booed the speaker.
تماشاگران با بیاحترامی به سخنران فحش دادند.
she impertinently dismissed his concerns without consideration.
او با بیاحترامی بدون در نظر گرفتن، نگرانیهای او را نادیده گرفت.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید