implementer

[ایالات متحده]/'implimentə/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. مجری; فرمول‌ساز; دست‌یابنده; عمل‌کننده.

جملات نمونه

She is a skillful implementer of new technologies.

او یک مجری ماهرانه از فناوری‌های جدید است.

The implementer of the project faced many challenges along the way.

مجری پروژه با چالش‌های زیادی در طول مسیر روبرو شد.

As the implementer of the plan, he had to ensure its successful execution.

همانطور که مجری طرح بود، او باید اطمینان حاصل می‌کرد که اجرای آن با موفقیت انجام شود.

The implementer carefully followed the instructions to complete the task.

مجری دستورالعمل‌ها را با دقت دنبال کرد تا وظیفه را به پایان برساند.

The implementer's role is crucial in turning ideas into reality.

نقش مجری در تبدیل ایده‌ها به واقعیت بسیار مهم است.

The implementer must have a clear understanding of the project goals.

مجری باید درک روشنی از اهداف پروژه داشته باشد.

The implementer needs to coordinate with various teams to achieve the desired outcome.

مجری باید با گروه‌های مختلف هماهنگ شود تا به نتیجه مطلوب دست یابد.

A successful implementer knows how to adapt to changing circumstances.

یک مجری موفق می‌داند چگونه با شرایط متغیر سازگار شود.

The implementer's attention to detail ensures quality in the final product.

توجه مجری به جزئیات، کیفیت را در محصول نهایی تضمین می‌کند.

The implementer's role is to bring plans to fruition through effective action.

نقش مجری این است که با اقدام مؤثر، طرح‌ها را به ثمر برساند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید