a momentary lapse of concentration.
یک وقفه کوتاه در تمرکز
I caught a momentary glimpse of them.
من نگاهی گذرا به آنها انداختم.
We feared a momentary attack.
ما از یک حمله لحظهای ترسیدیم.
in momentary fear of being exposed.
در ترس لحظهای از اینکه آشکار شویم.
she sensed his momentary abstraction.
او غفلت لحظهای او را حس کرد.
a momentary quieting of her tyrannical appetite.
یک آرامش لحظهای از اشتهای ظالمانه او.
babies require a lot of attention, not just momentary warm fuzzies.
نوزادان به مقدار زیادی توجه نیاز دارند، نه فقط احساسات گرم و دلچسب لحظهای.
I had some momentary misgivings that were quickly resolved.
من نگرانیهای لحظهای داشتم که به سرعت برطرف شدند.
1. The results may be summarized as follows: (1)0.2—0.4 ml of 5% nikethamide introduced into the perfusate entering the carotid sinus produced momentary respiratory inhibition.
1. نتایج به شرح زیر خلاصه میشوند: (1) 0.2-0.4 میلیلیتر نیکتامیید 5٪ که وارد محلول پرفیوژن ورودی به سینوس کاروتید میشود، باعث سرکوب تنفسی لحظهای میشود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید