restlessly

[ایالات متحده]/'restlisli/
[بریتانیا]/ˈr ɛstlɪslɪ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adv. در حالت برانگیختگی یا ناخرسندی؛ به صورت شتابزده یا بی‌پایان.

جملات نمونه

tumble restlessly in bed

در رختخواب بی‌قرار بچرخید

he is restlessly casting about for novelties.

او بی‌قرارانه به دنبال نوآوری‌ها می‌گردد.

I wandered restlessly round my room.

من بی‌قرار دور اتاق خود چرخیدم.

wiggled restlessly in her chair; wiggle a finger at a waitron.

بی‌قرار روی صندلی‌اش تاب خورد؛ با انگشت به یک منتظر اشاره کرد.

She paced restlessly around the room.

او بی‌قرار دور اتاق قدم زد.

The dog whined restlessly at the door.

سگ بی‌قرار در مقابل در زوزه کشید.

He tossed and turned restlessly in bed.

او بی‌قرار در رختخواب چرخید و تاب خورد.

The child fidgeted restlessly in his seat.

کودک بی‌قرار در صندلی‌اش دست و پا چابکی کرد.

The wind howled restlessly outside the window.

باد بی‌قرار بیرون از پنجره زوزه کشید.

She waited restlessly for the test results.

او بی‌قرار منتظر نتایج آزمون بود.

The prisoner paced restlessly in his cell.

زندانی بی‌قرار در سلول خود قدم زد.

The horse pawed the ground restlessly.

اسب بی‌قرار روی زمین پنجه می‌زد.

The cat meowed restlessly at the closed door.

گربه بی‌قرار در مقابل در بسته میاند.

He drummed his fingers restlessly on the table.

او بی‌قرار با انگشتانش روی میز می‌کوبید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید