unlovingly ignored
نادیده گرفته شده با بیعلاقه
unlovingly dismissed
با بیعلاقه رد شده
unlovingly criticized
با بیعلاقه مورد انتقاد قرار گرفته
unlovingly rejected
با بیعلاقه رد شده
unlovingly spoken
با بیعلاقه گفته شده
unlovingly treated
با بیعلاقه رفتار شده
unlovingly left
با بیعلاقه رها شده
unlovingly handled
با بیعلاقه مدیریت شده
unlovingly cast
با بیعلاقه رها شده
unlovingly abandoned
با بیعلاقه رها شده
he unlovingly tossed the ball at the wall.
او بیاحساس توپ را به دیوار پرتاب کرد.
the critic unlovingly reviewed the new film.
منتقد فیلم جدید را به طرز بیاحساسی بررسی کرد.
she unlovingly rejected his proposal.
او پیشنهاد او را به طرز بیاحساسی رد کرد.
the child unlovingly pushed the toy away.
کودک اسباببازی را به طرز بیاحساسی کنار زد.
he unlovingly dismissed her concerns.
او نگرانیهای او را به طرز بیاحساسی نادیده گرفت.
the landlord unlovingly evicted the tenants.
مالک با بیاحساسی مستاجران را بیرون کرد.
she unlovingly ignored his phone call.
او بیاحساسی تماس تلفنی او را نادیده گرفت.
he unlovingly criticized her performance.
او عملکرد او را به طرز بیاحساسی مورد انتقاد قرار داد.
the manager unlovingly fired the employee.
مدیر کارمند را به طرز بیاحساسی اخراج کرد.
she unlovingly parted ways with her friend.
او با دوستش به طرز بیاحساسی از هم جدا شد.
he unlovingly shut the door behind them.
او بیاحساساً در پشت سرشان را بست.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید