bumped into
برخورد کرد
bumped up
بالا رفتن
bumped off
از کار انداختن
bumped down
پایین آمدن
bumped back
پس زده شدن
bumped ahead
جلو رفتن
bumped around
چکاندن
bumped forward
به جلو رانده شدن
bumped aside
کنار زده شدن
bumped together
به هم برخورد کردن
she bumped into an old friend at the store.
او به طور اتفاقی با یک دوست قدیمی در مغازه برخورد کرد.
he bumped his head on the door frame.
او سرش را به قاب در برخورد کرد.
we bumped up our plans for the weekend.
ما برنامههای آخر هفته خود را بهبود بخشیدیم.
the car bumped against the curb.
ماشین به لبه جدول برخورد کرد.
they bumped the price down during the sale.
آنها قیمت را در حین فروش کاهش دادند.
she bumped into a problem while working on the project.
او در حین کار بر روی پروژه با مشکلی مواجه شد.
he bumped his shoulder against the wall.
او شانهاش را به دیوار برخورد کرد.
the two teams bumped heads over the rules.
دو تیم به دلیل قوانین با هم درگیر شدند.
we bumped into some interesting people at the event.
ما در این رویداد با افراد جالبی برخورد کردیم.
she bumped up her workout routine to get fit.
او برای تناسب اندام، روتین تمرینی خود را بهبود بخشید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید