bumped

[ایالات متحده]/bʌmpd/
[بریتانیا]/bʌmpt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. داشتن برآمدگی یا برجستگی
v به آرامی با چیزی برخورد کردن

عبارات و ترکیب‌ها

bumped into

برخورد کرد

bumped up

بالا رفتن

bumped off

از کار انداختن

bumped down

پایین آمدن

bumped back

پس زده شدن

bumped ahead

جلو رفتن

bumped around

چکاندن

bumped forward

به جلو رانده شدن

bumped aside

کنار زده شدن

bumped together

به هم برخورد کردن

جملات نمونه

she bumped into an old friend at the store.

او به طور اتفاقی با یک دوست قدیمی در مغازه برخورد کرد.

he bumped his head on the door frame.

او سرش را به قاب در برخورد کرد.

we bumped up our plans for the weekend.

ما برنامه‌های آخر هفته خود را بهبود بخشیدیم.

the car bumped against the curb.

ماشین به لبه جدول برخورد کرد.

they bumped the price down during the sale.

آنها قیمت را در حین فروش کاهش دادند.

she bumped into a problem while working on the project.

او در حین کار بر روی پروژه با مشکلی مواجه شد.

he bumped his shoulder against the wall.

او شانه‌اش را به دیوار برخورد کرد.

the two teams bumped heads over the rules.

دو تیم به دلیل قوانین با هم درگیر شدند.

we bumped into some interesting people at the event.

ما در این رویداد با افراد جالبی برخورد کردیم.

she bumped up her workout routine to get fit.

او برای تناسب اندام، روتین تمرینی خود را بهبود بخشید.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید