uncharmed

[ایالات متحده]/ʌnˈtʃɑːmd/
[بریتانیا]/ʌnˈtʃɑrmd/

ترجمه

adj. فاقد جذابیت یا کشش

عبارات و ترکیب‌ها

uncharmed life

زندگی بدون جذابیت

uncharmed existence

وجود بدون جذابیت

uncharmed heart

قلب بدون جذابیت

uncharmed soul

روح بدون جذابیت

uncharmed spirit

روحیه بدون جذابیت

uncharmed fate

سرنوشت بدون جذابیت

uncharmed moment

لحظه بدون جذابیت

uncharmed dream

رویای بدون جذابیت

uncharmed journey

سفر بدون جذابیت

uncharmed relationship

رابطه بدون جذابیت

جملات نمونه

she walked into the party feeling uncharmed by the atmosphere.

او با احساس بی‌علاقگی به فضای مهمانی وارد شد.

his uncharmed expression revealed his disappointment.

حالت بی‌تفاوت او نشان‌دهنده ناامیدی‌اش بود.

despite the beautiful scenery, he remained uncharmed.

با وجود مناظر زیبا، او همچنان بی‌تفاوت ماند.

the movie left the audience feeling uncharmed and bored.

فیلم باعث شد مخاطبان احساس بی‌علاقگی و کسالت کنند.

her uncharmed demeanor made it clear she wasn't impressed.

حالت بی‌تفاوت او نشان داد که تحت تاثیر قرار نگرفته است.

he tried to charm her, but she remained uncharmed.

او سعی کرد او را اغوا کند، اما او همچنان بی‌تفاوت ماند.

the uncharmed look on his face told the whole story.

حالت بی‌تفاوت روی صورتش کل ماجرا را بیان می‌کرد.

even with all the compliments, she felt uncharmed by his advances.

حتی با وجود تمام تعریف و تمجیدها، او تحت تاثیر پیشرفت‌های او قرار نگرفت.

he approached the task with an uncharmed attitude.

او با نگرش بی‌تفاوت به این کار پرداخت.

the uncharmed response from the crowd was unexpected.

واکنش بی‌تفاوت جمعیت غیرمنتظره بود.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید