untangled

[ایالات متحده]/ʌnˈtæŋɡəld/
[بریتانیا]/ʌnˈtæŋɡəld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. گره‌ها را از چیزی برداشتن؛ چیزی را بدون درهم‌ریختگی کردن؛ سازماندهی یا مرتب کردن؛ حل و فصل کردن اختلافات یا مسائل

عبارات و ترکیب‌ها

untangled thoughts

افکار گشوده

untangled issues

مسائل گشوده

untangled emotions

احساسات گشوده

untangled connections

ارتباطات گشوده

untangled wires

سیم‌های گشوده

untangled situation

وضعیت گشوده

untangled problems

مشکلات گشوده

untangled plans

برنامه‌های گشوده

untangled relationships

روابط گشوده

untangled paths

مسیرهای گشوده

جملات نمونه

she finally untangled the necklace after hours of trying.

او بالاخره بعد از چند ساعت تلاش، گردنبند را از گره باز کرد.

the child untangled the yarn from her fingers.

کودک نخ را از انگشتانش باز کرد.

he managed to untangle his thoughts before the meeting.

او قبل از جلسه موفق شد افکار خود را از گره باز کند.

after the storm, we untangled the garden hoses.

بعد از طوفان، ما شلنگ‌های باغ را از گره باز کردیم.

the detective untangled the mystery behind the crime.

مامور پلیس راز پشت سر جنایت را از گره باز کرد.

she untangled the wires to fix the speaker.

او سیم‌ها را برای تعمیر بلندگو از گره باز کرد.

they worked together to untangle the fishing lines.

آنها برای باز کردن نخ‌های ماهیگیری با هم همکاری کردند.

he felt relieved after he untangled his emotions.

او بعد از اینکه احساسات خود را از گره باز کرد، احساس راحتی کرد.

the technician untangled the cables behind the computer.

تکنسین کابل‌های پشت کامپیوتر را از گره باز کرد.

she untangled the story to make it clearer for everyone.

او داستان را برای روشن‌تر کردن آن برای همه از گره باز کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید