discompose

[ایالات متحده]/ˌdɪs.kəmˈpəʊz/
[بریتانیا]/ˌdɪs.kəmˈpoʊz/

ترجمه

vt. برای مختل کردن آرامش؛ برای بی‌ثبات کردن یا گیج کردن؛ برای ایجاد اضطراب یا نگرانی

عبارات و ترکیب‌ها

discompose emotions

اختلال احساسات

discompose thoughts

اختلال افکار

discompose plans

اختلال برنامه‌ها

discompose behavior

اختلال رفتار

discompose atmosphere

اختلال در فضا

discompose confidence

اختلال اعتماد به نفس

discompose situation

اختلال در وضعیت

discompose audience

اختلال در مخاطبان

discompose team

اختلال در تیم

discompose performance

اختلال در عملکرد

جملات نمونه

his sudden arrival did not discompose her.

ظهور ناگهانی او باعث آشفته نشدن او نشد.

she tried to discompose him with tricky questions.

او سعی کرد با سوالات فریبنده او را آشفته کند.

the loud noise did not discompose the sleeping baby.

صدای بلند باعث آشفته نشدن نوزاد در خواب نشد.

even under pressure, he managed to not discompose.

حتی تحت فشار، او موفق شد از دست دادن آرامش خود جلوگیری کند.

the unexpected news discomposed the entire team.

خبر غیرمنتظره کل تیم را آشفته کرد.

her calm demeanor helped discompose the anxious crowd.

رفتار آرام او به پراکنده کردن جمعیت مضطرب کمک کرد.

he felt discompose when he forgot his lines.

وقتی دیالوگ هایش را فراموش کرد احساس آشفتگی کرد.

they tried to discompose him during the debate.

آنها سعی کردند او را در طول بحث آشفته کنند.

the sudden change in plans discomposed everyone.

تغییر ناگهانی در برنامه ها باعث آشفته شدن همه شد.

she refused to let anything discompose her focus.

او از اجازه دادن به هر چیزی که باعث از دست دادن تمرکز او شود امتناع کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید