disjoined

[ایالات متحده]/dɪsˈdʒɔɪnd/
[بریتانیا]/dɪsˈdʒɔɪnd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. جدا کردن یا قطع کردن \nvi. جدا شدن

عبارات و ترکیب‌ها

disjoined thoughts

افکار جدا از هم

disjoined ideas

ایده‌های جدا از هم

disjoined parts

قطعات جدا از هم

disjoined pieces

قطعات جدا از هم

disjoined concepts

مفاهیم جدا از هم

disjoined elements

عناصر جدا از هم

disjoined sections

بخش‌های جدا از هم

disjoined relationships

روابط جدا از هم

disjoined entities

واحدهای جدا از هم

disjoined components

اجزای جدا از هم

جملات نمونه

the disjoined pieces of the puzzle made it difficult to complete.

تکه‌های جدا شده پازل باعث می‌شد تکمیل آن دشوار باشد.

his disjoined thoughts made it hard for him to express himself.

افکار پراکنده او باعث می‌شد ابراز وجود برایش دشوار باشد.

the disjoined parts of the machine needed to be reassembled.

قطعات جدا شده ماشین نیاز به مونتاژ مجدد داشتند.

after the argument, their friendship felt disjoined.

پس از بحث، دوستی آنها احساس جدایی می‌کرد.

the disjoined narrative made the story confusing.

روایت جدا شده داستان را گیج‌کننده می‌کرد.

her disjoined memories of the event left her puzzled.

خاطرات پراکنده او از آن رویداد باعث سردرگمی او شد.

the disjoined schedules of the team affected their performance.

برنامه‌های جدا شده تیم بر عملکرد آنها تأثیر گذاشت.

the disjoined elements in his speech led to misunderstandings.

عناصر جدا شده در سخنرانی او منجر به سوء تفاهم شد.

they felt disjoined from the community after moving away.

پس از نقل مکان، آنها احساس جدایی از جامعه کردند.

the disjoined sections of the report were hard to follow.

بخش‌های جدا شده گزارش را درک کردن را دشوار می‌کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید