faint

[ایالات متحده]/feɪnt/
[بریتانیا]/feɪnt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vi. از دست دادن هوشیاری
adj. فاقد قدرت یا نیرو
n. از دست دادن ناگهانی هوشیاری

عبارات و ترکیب‌ها

feel faint

احساس ضعف کردن

faint pulse

نبض ضعیف

nearly faint

تقریباً نزدیک به ضعف

faint spell

حالت ضعف خفیف

faint scent

بوی خفیف

faint with

ضعیف با

جملات نمونه

She felt faint after standing in the hot sun for hours.

او بعد از ساعت‌ها ایستادن در آفتاب داغ احساس ضعف کرد.

He gave a faint smile when he saw her across the room.

وقتی او را از آن طرف اتاق دید، لبخند محوی زد.

The scent of lavender was so faint that she could barely smell it.

بوی اسطوخودوس آنقدر کم بود که او تقریباً نمی‌توانست آن را حس کند.

The distant sound of music grew fainter as they walked away.

با دور شدنشان، صدای موسیقی از راه دور کم‌رنگ‌تر شد.

He had a faint memory of visiting the old castle as a child.

او خاطره‌ای محو از بازدید از قلعه قدیمی در دوران کودکی داشت.

The chances of success were faint, but they decided to try anyway.

شانس موفقیت کم بود، اما آنها تصمیم گرفتند به هر حال امتحان کنند.

The light from the stars was so faint that it barely illuminated the path.

نور ستاره‌ها آنقدر کم بود که به سختی مسیر را روشن می‌کرد.

She let out a faint cry of surprise when she saw the unexpected guest.

وقتی مهمان غیرمنتظره را دید، جیغ محوی از تعجب سر داد.

His voice was faint with exhaustion after a long day of work.

صدای او به دلیل خستگی بعد از یک روز طولانی کار، ضعیف بود.

The hope of finding the lost treasure was faint, but they refused to give up.

امید یافتن گنج گمشده کم بود، اما آنها از сда دادن امتناع کردند.

نمونه‌های واقعی

She called for help in a faint voice.

او با صدای ضعیفی درخواست کمک کرد.

منبع: Liu Yi Breakthrough English Vocabulary 3000

I haven't the faintest idea, he said.

من اصلاً نمی‌دانم، او گفت.

منبع: Modern University English Intensive Reading (2nd Edition) Volume 2

Only the hills sent a faint echo back.

فقط تپه‌ها پژواکی ضعیف به عقب برگرداندند.

منبع: Jane Eyre (Abridged Version)

He had mentioned feeling sick, but then they were surprised when he suddenly fainted.

او به احساس ناراحتی اشاره کرده بود، اما وقتی ناگهان از حال افتاد، آنها متعجب شدند.

منبع: Emma's delicious English

Fearing for a moment that he might faint, Villefort steadied himself against his desk.

با ترسیدن از اینکه ممکن است از حال بیفتد، ویلفورت خود را به میزش تکیه داد.

منبع: The Count of Monte Cristo: Selected Edition

It's such a shock that when he starts to breastfeed, she faints.

اینقدر شوکه کننده است که وقتی شروع به شیر دادن می‌کند، او از حال می‌افتد.

منبع: Crash Course Comprehensive Edition

But one report says that he said that he had secrets. And then he fainted.

اما یک گزارش می‌گوید که او گفت رازهایی دارد. و سپس از حال افتاد.

منبع: NPR News June 2019 Compilation

When you fainted, you scared us!

وقتی از حال افتادی، ما را بترساندی!

منبع: Airborne English: Everyone speaks English.

And you, a grown man fainting at the sight of a little blood.

و شما، یک مرد بالغ که با دیدن کمی خون از حال می‌افتد.

منبع: The Big Bang Theory (Video Version) Season 5

I'm sorry. I'm feeling a little faint.

متاسفم. احساسم کمی ضعیفه.

منبع: Desperate Housewives Season 7

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید