implicative

[ایالات متحده]/ˈɪmplɪkətɪv/
[بریتانیا]/ˈɪmplɪkətɪv/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. به طور غیرمستقیم چیزی را دلالت کردن یا پیشنهاد دادن؛ مرتبط با یا درگیر پیامدها

عبارات و ترکیب‌ها

implicative meaning

معنای ضمنی

implicative statement

بیانیه ضمنی

implicative relationship

ارتباط ضمنی

implicative analysis

تجزیه و تحلیل ضمنی

implicative reasoning

استدلال ضمنی

implicative context

زمینه ضمنی

implicative logic

منطق ضمنی

implicative theory

تئوری ضمنی

implicative function

تابع ضمنی

implicative hypothesis

فرضیه ضمنی

جملات نمونه

the implicative nature of his statement was clear.

طبیعت ضمنی اظهارات او مشخص بود.

her smile was implicative of deeper feelings.

لبخند او نشان‌دهنده احساسات عمیق‌تر بود.

the implicative evidence suggested a different conclusion.

شواهد ضمنی به نتیجه‌گیری متفاوتی اشاره داشت.

his tone was implicative of dissatisfaction.

لحن او نشان‌دهنده نارضایتی بود.

the implicative context changed the meaning of the words.

زمینه ضمنی معنای کلمات را تغییر داد.

they found implicative links between the two events.

آنها پیوندهای ضمنی بین دو رویداد پیدا کردند.

her comments were implicative of a larger issue.

نظرات او نشان‌دهنده یک مسئله بزرگتر بود.

the implicative message was not lost on the audience.

پیام ضمنی از دید مخاطبان پنهان نماند.

his actions were implicative of his true intentions.

اقدامات او نشان‌دهنده اهداف واقعی او بود.

the implicative tone of the article raised questions.

لحن ضمنی مقاله سوالاتی را مطرح کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید