intermingled

[ایالات متحده]/ˌɪntəˈmɪŋɡəld/
[بریتانیا]/ˌɪntərˈmɪŋɡəld/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. مخلوط کردن یا ترکیب کردن

عبارات و ترکیب‌ها

intermingled thoughts

افکار درهم‌تنیده

intermingled cultures

فرهنگ‌های درهم‌تنیده

intermingled colors

رنگ‌های درهم‌تنیده

intermingled ideas

ایده‌های درهم‌تنیده

intermingled emotions

احساسات درهم‌تنیده

intermingled sounds

صداهای درهم‌تنیده

intermingled stories

داستان‌های درهم‌تنیده

intermingled lives

زندگی‌های درهم‌تنیده

intermingled experiences

تجربه‌های درهم‌تنیده

intermingled patterns

الگوهای درهم‌تنیده

جملات نمونه

the cultures of the two countries are intermingled.

فرهنگ‌های دو کشور با هم درآمیخته‌اند.

her emotions were intermingled with thoughts of the past.

احساسات او با افکار مربوط به گذشته در هم آمیخته بود.

the flavors in the dish are beautifully intermingled.

طعم‌ها در این غذا به زیبایی با هم ترکیب شده‌اند.

in the garden, flowers and weeds are intermingled.

در باغ، گل‌ها و علف‌ها با هم در هم آمیخته‌اند.

the music styles are intermingled in this performance.

سبک‌های موسیقی در این اجرا با هم ترکیب شده‌اند.

their lives became intermingled after they met.

زندگی آنها پس از ملاقات با هم درآمیخت.

the stories of different characters are intermingled in the novel.

داستان‌های شخصیت‌های مختلف در این رمان با هم درآمیخته‌اند.

traditions from various regions are intermingled during the festival.

رسوم مناطق مختلف در طول جشنواره با هم درآمیخته‌اند.

the scents of spices intermingled in the air.

عطر ادویه‌ها در هوا با هم درآمیخت.

in her artwork, colors are intermingled with great care.

در آثار هنری او، رنگ‌ها با دقت زیادی با هم ترکیب شده‌اند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید