a curiously unmoving dramatic work.
یک اثر نمایشی عجیب و غیرقابل حرکت.
Claudia sat unmoving behind her desk.
کلودیا پشت میزش بیحرکت نشست.
The cat sat unmoving by the window.
گربه بیحرکت کنار پنجره نشست.
The unmoving traffic made him late for work.
ترافیک بیحرکت باعث شد دیر به سر کار برسد.
Her gaze was fixed and unmoving, lost in thought.
نگاهش ثابت و بیحرکت بود، غرق در فکر.
The statue stood unmoving in the center of the courtyard.
مجسمه بیحرکت در مرکز حیاط ایستاده بود.
The unmoving waters of the lake reflected the clear blue sky.
آبهای بیحرکت دریاچه آسمان آبی و صاف را منعکس میکرد.
His face remained unmoving, betraying no emotion.
چهرهاش بیتغییر باقی ماند و هیچ احساسی را نشان نداد.
The unmoving figure in the distance turned out to be a scarecrow.
آن شخص بیحرکت در دوردست معلوم شد که یک آدمک حصیری است.
The unmoving branches of the tree cast eerie shadows in the moonlight.
شاخه های بیحرکت درخت سایه های وهمآوری را در روشنایی ماه ایجاد کردند.
She stood unmoving at the edge of the cliff, contemplating the vast expanse below.
او بیحرکت در لبه پرتگاه ایستاد و به وسعت عظیمی که در زیر وجود داشت فکر میکرد.
The unmoving expression on his face made it hard to tell what he was thinking.
حالت چهره بیتغییر او باعث میشد حدس زدن اینکه به چه فکر میکرد دشوار باشد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید