legally incapacitated
از نظر قانونی ناتوان
mentally incapacitated
از نظر ذهنی ناتوان
physically incapacitated
از نظر جسمی ناتوان
temporarily incapacitated
به طور موقت ناتوان
incapacitated person
شخص ناتوان
incapacitated state
وضعیت ناتوانی
incapacitated due
به دلیل ناتوانی
incapacitated condition
وضعیت ناتوانی
incapacitated by illness
به دلیل بیماری ناتوان
incapacitated worker
کارگر ناتوان
the accident left him incapacitated for several months.
حادثه باعث ناتوانی او به مدت چند ماه شد.
she felt incapacitated by the overwhelming stress of the situation.
او به دلیل استرس طاقتفرسا و طاقتفرسا در وضعیت، احساس ناتوانی میکرد.
the illness incapacitated him from performing his daily tasks.
بیماری مانع از انجام وظایف روزانه او شد.
after the surgery, he was temporarily incapacitated.
پس از جراحی، او به طور موقت ناتوان بود.
the storm incapacitated the entire city for days.
طوفان باعث ناتوانی کل شهر به مدت چند روز شد.
they had to find a replacement when their leader became incapacitated.
وقتی رهبرشان ناتوان شد، مجبور شدند جایگزینی پیدا کنند.
his injuries incapacitated him from participating in the competition.
آسیبهای او مانع از شرکت او در مسابقه شد.
being incapacitated by fear, she couldn't make a decision.
با ناتوانی ناشی از ترس، او نتوانست تصمیمی بگیرد.
the unexpected events incapacitated their plans for the weekend.
وقایع غیرمنتظره برنامههای آنها را برای آخر هفته مختل کرد.
he felt incapacitated by the weight of his responsibilities.
او احساس میکرد که سنگینی مسئولیتهایش او را ناتوان کرده است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید