presentiment

[ایالات متحده]/prɪˈzentɪmənt/
[بریتانیا]/prɪˈzentɪmənt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. احساسی یا باوری که چیزی قرار است اتفاق بیفتد، به ویژه چیزی بد.

جملات نمونه

She had a presentiment that something bad was going to happen.

او احساس پیش‌بینی می‌کرد که اتفاق بدی قرار است رخ دهد.

His presentiment of success kept him motivated.

احساس خوش‌بینی او نسبت به موفقیت او را با انگیزه نگه داشت.

I couldn't shake off the presentiment of danger.

من نمی‌توانستم احساس خطر را از خود دور کنم.

The eerie silence gave her a presentiment of impending doom.

سکوت عجیب و غریب، احساس قریب‌الوقوع بودن سرنوشت شوم را به او القا کرد.

His presentiment turned out to be true.

احساس پیش‌بینی او درست از آب در آمد.

She couldn't explain the source of her presentiment.

او نمی‌توانست منبع احساس پیش‌بینی خود را توضیح دهد.

A sense of foreboding and presentiment lingered in the air.

حس پیش‌بینی و پیش‌آذرخوش در هوا ماندگار بود.

The dark clouds overhead gave him a presentiment of a storm.

ابر‌های تیره بالای سر او، احساس قریب‌الوقوع بودن طوفن را به او القا کرد.

Despite the presentiment, she decided to go ahead with her plans.

با وجود احساس پیش‌بینی، او تصمیم گرفت طبق برنامه خود پیش برود.

His presentiment about the outcome was proven wrong.

احساس پیش‌بینی او در مورد نتیجه اشتباه از آب در آمد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید