with a sense of foreboding she read the note.
با احساس پیشگویی بد، او یادداشت را خواند.
She had a foreboding of danger.
او احساس پیشگویی خطر میکرد.
The sky was dull, with a foreboding of rain.
آسمان تیره بود، با احساس پیشگویی باران.
She had a foreboding that she's never see him again.
او احساس پیشگویی میکرد که هرگز دوباره او را نخواهد دید.
I felt a gloomy foreboding that something was going to go wrong.
من احساس پیشگویی بد داشتم که چیزی اشتباه پیش خواهد رفت.
I levelled my glance towards the taffrail, foreboding shivers ran over me.
نگاه خود را به سمت ریل کشتی نشانه گرفتم، لرزشهای پیشگویی بر من جاری شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید