feeling

[ایالات متحده]/'fiːlɪŋ/
[بریتانیا]/'filɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حس، احساس، همدلی
adj. احساسی، حساس
v. لمس کردن، درک کردن

عبارات و ترکیب‌ها

gut feeling

احساس روده

sensitive to feelings

احساس گرا

have a feeling

احساس داشتن

good feeling

احساس خوب

strong feelings

احساسات قوی

own one's feelings

کنترل احساسات خود داشتن

aesthetic feeling

احساس زیبایی‌شناختی

hard feelings

احساسات ناخوشایند

hand feeling

احساس دست

bad feeling

احساس بد

tender feeling

احساس لطیف

natural feeling

احساس طبیعی

have mixed feelings

احساسات مختلط داشتن

have no feeling

احساسی نداشته‌بودن

fellow feeling

همدردی

feeling of security

احساس امنیت

ill feeling

احساس ناخوشی

hurt someone's feelings

آسیب رساندن به احساسات کسی

feeling of success

احساس موفقیت

guilty feeling

احساس گناه

moral feeling

احساس اخلاقی

جملات نمونه

a feeling of warmth.

احساس گرما

a feeling for propriety.

احساس درستکاری

a feeling of joy.

احساس شادی

a feeling of insecurity

احساس ناامنی

a feeling of neighborhood.

احساس همسایگی

a feeling of oppression

احساس ستم

a feeling of discomfort

احساس ناراحتی

a feeling of inferiority;

احساس حقارت;

feelings of hate and revenge.

احساس‌های نفرت و انتقام.

feeling fit and healthy.

احساس آمادگی و سلامتی.

I was feeling low.

من احساس افت بودن داشتم.

My feelings are hurt.

احساسات من آسیب دیده است.

profound feelings of disquiet.

احساسات عمیق ناراحتی.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید