french

[ایالات متحده]/frentʃ/
[بریتانیا]/frɛntʃ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. مربوط به فرانسه؛ مربوط به زبان یا مردم فرانسه
n. شخصی از فرانسه؛ زبان فرانسوی

عبارات و ترکیب‌ها

french fries

سیب‌زمینی سرخ‌کرده

french cuisine

غذاهای فرانسوی

french toast

نان تست فرانسوی

french language

زبان فرانسه

french revolution

انقلاب فرانسه

old french

فرانسوی قدیمی

french leave

مرخصی ناگهانی

french kiss

بوسه فرانسوی

french republic

جمهوری فرانسه

french bread

نان فرانسوی

french polynesia

پلی‌نزی فرانسه

french chalk

گچ فرانسوی

french window

پنجره فرانسوی

french guiana

گوایانا فرانسه

french dressing

سس فرانسوی

french horn

كورّن فرانسوي

french canadian

کانادایی فرانسوی

norman french

فرانسوی نورماندی

french grey

خاکستری فرانسوی

take french leave

ناگهان مرخصی گرفتن

جملات نمونه

I love French cuisine.

من عاشق آشپزی فرانسوی هستم.

She speaks fluent French.

او به زبان فرانسه مسلط است.

He ordered a French press coffee.

او قهوه فرنس‌پر اسفاده سفارش داد.

They went to a French restaurant for dinner.

آنها برای شام به یک رستوران فرانسوی رفتند.

She bought a new French perfume.

او یک عطر فرانسوی جدید خرید.

He is learning French in school.

او در مدرسه زبان فرانسه یاد می‌گیرد.

The painting has a French influence.

این نقاشی تحت تأثیر فرانسه قرار دارد.

She enjoys listening to French music.

او از گوش دادن به موسیقی فرانسوی لذت می‌برد.

They are planning a trip to French Polynesia.

آنها در حال برنامه‌ریزی برای سفر به پلی‌نزی فرانسه هستند.

The French language is known for its beauty.

زبان فرانسه به خاطر زیبایی خود شناخته شده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید