basicly

[ایالات متحده]/ˈbæsɪkli/
[بریتانیا]/ˈbæsɪkli/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه


adv. به روشی اساسی؛ به طور اساسی

جملات نمونه

basically, i think we should wait.

اصلا فکر می‌کنم باید صبر کنیم.

it's basically the same thing.

اصلا همون چیزه.

he's basically finished with the project.

اصلا کار پروژه رو تموم کرده.

the movie was basically a remake.

فیلم اساساً یک بازسازی بود.

i'm basically ready to go.

اصلا من آماده رفتنم.

she's basically my best friend.

اصلا او بهترین دوستم است.

the cost is basically nothing.

هزینه اساساً هیچی نیست.

we basically agree on everything.

ما اساساً در همه چیز با هم موافقیم.

this is basically how it works.

این اساساً اینطوری کار می‌کنه.

he's basically incompetent.

او اساساً نالایقه.

the answer is basically yes.

جواب اساساً مثبته.

i basically live here now.

من اساساً اینجا زندگی می‌کنم.

it's basically impossible to finish today.

اصلا انجام دادنش امروز غیرممکنه.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید