binge eating
خوردن بیش از حد
binge-watching
تماشای پشت سر هم
binge-drinking
نوشیدن بیش از حد
binge drinking
نوشیدن زیاد
They went on a binge last night.
آنها شب گذشته دچار یک غرقگی شدند.
an orgy of spending.See Synonyms at binge
یک غرقگی در هزینه. برای مترادفها به بخش «بینه» مراجعه کنید.
he went on a binge and was in no shape to drive.
او دچار یک غرقگی شد و در شرایطی نبود که بتواند رانندگی کند.
a shopping jag; a crying jag.See Synonyms at binge
یک خرید ناگهانی؛ یک گریه ناگهانی. برای مترادفها به بخش «بینه» مراجعه کنید.
some dieters say they cannot help bingeing on chocolate.
برخی از افراد در حال رژیم غذایی میگویند که نمیتوانند از خوردن بیش از حد شکلات خودداری کنند.
He went on a drunken binge when he heard the bad news.
وقتی خبرهای بد را شنید، دچار یک غرقگی الکلی شد.
But except for a shopping binge on the day after Thanksgiving, Americans remained tightfisted.
اما به جز یک غرقگی خرید در روز بعد از روز شکرگزاری، آمریکاییها خسودار بودند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید