she flukishly won the lottery after buying her first ticket.
او به طور تصادفی جایزه لاتری را پس از خرید اولین بلیط خود برنده شد.
he flukishly found a twenty-dollar bill on the street.
او به طور تصادفی یک چک 20 دلاری روی خیابان پیدا کرد.
the team flukishly scored the winning goal in the last minute.
تیم به طور تصادفی در دقیقه آخر گل برنده را زد.
i flukishly avoided a car accident by stopping at the red light.
من به طور تصادفی با توقف در نور قرمز یک حادثه رانندگی را جلوگیری کردم.
they flukishly met their favorite actor at a coffee shop.
آنها به طور تصادفی در یک کافه با بازیگر مورد علاقهشان ملاقات کردند.
we flukishly discovered a hidden restaurant while lost in the city.
ما به طور تصادفی در حال گم شدن در شهر یک رستوران پنهان کشف کردیم.
she flukishly got the job despite having no experience.
او به طور تصادفی به شغلی دست یافت در حالی که تجربهای نداشت.
he flukishly passed the exam even though he didn't study.
او به طور تصادفی امتحان را پاس کرد در حالی که مطالعه نکرده بود.
the cat flukishly survived the fall from the fifth floor.
گربه به طور تصادفی از پنجمین طبقه سقوط کرده و با حیات خود باقی ماند.
i flukishly remembered her name just before saying goodbye.
من به طور تصادفی نام او را در لحظهای که میخواستم لود را بگویم به یاد آوردم.
they flukishly caught the last flight home before the storm.
آنها به طور تصادفی قبل از باران، آخرین پرواز خانه را به دست آوردند.
she flukishly avoided the traffic by taking a different route.
او به طور تصادفی با انتخاب مسیری متفاوت از ترافیک جلوگیری کرد.
she flukishly won the lottery after buying her first ticket.
او به طور تصادفی جایزه لاتری را پس از خرید اولین بلیط خود برنده شد.
he flukishly found a twenty-dollar bill on the street.
او به طور تصادفی یک چک 20 دلاری روی خیابان پیدا کرد.
the team flukishly scored the winning goal in the last minute.
تیم به طور تصادفی در دقیقه آخر گل برنده را زد.
i flukishly avoided a car accident by stopping at the red light.
من به طور تصادفی با توقف در نور قرمز یک حادثه رانندگی را جلوگیری کردم.
they flukishly met their favorite actor at a coffee shop.
آنها به طور تصادفی در یک کافه با بازیگر مورد علاقهشان ملاقات کردند.
we flukishly discovered a hidden restaurant while lost in the city.
ما به طور تصادفی در حال گم شدن در شهر یک رستوران پنهان کشف کردیم.
she flukishly got the job despite having no experience.
او به طور تصادفی به شغلی دست یافت در حالی که تجربهای نداشت.
he flukishly passed the exam even though he didn't study.
او به طور تصادفی امتحان را پاس کرد در حالی که مطالعه نکرده بود.
the cat flukishly survived the fall from the fifth floor.
گربه به طور تصادفی از پنجمین طبقه سقوط کرده و با حیات خود باقی ماند.
i flukishly remembered her name just before saying goodbye.
من به طور تصادفی نام او را در لحظهای که میخواستم لود را بگویم به یاد آوردم.
they flukishly caught the last flight home before the storm.
آنها به طور تصادفی قبل از باران، آخرین پرواز خانه را به دست آوردند.
she flukishly avoided the traffic by taking a different route.
او به طور تصادفی با انتخاب مسیری متفاوت از ترافیک جلوگیری کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید