hunky

[ایالات متحده]/'hʌŋki/
[بریتانیا]/ˈhʌŋki/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. مجارستانی؛ مهاجران از اروپای مرکزی
adj. قوی و جذاب.
Word Forms
صفت عالیhunkiest
صفت تفضیلیhunkier

جملات نمونه

get hunky with sb.

با کسی خوش گذرانیدن

He is a hunky firefighter.

او یک آتش‌نشان خوش‌تراش است.

She has a crush on the hunky lifeguard.

او دلباخته ناجی ساحل خوش‌تراش است.

The movie star played the role of a hunky spy.

بازیگر نقش یک جاسوس خوش‌تراش را بازی کرد.

The magazine cover featured a hunky male model.

جلوی مجله دارای یک مدل مرد خوش‌تراش بود.

The hunky actor won the hearts of many fans.

بازیگر خوش‌تراش قلب بسیاری از طرفداران را به دست آورد.

She couldn't resist the charm of the hunky bartender.

او نمی‌توانست در برابر جذابیت بارتندر خوش‌تراش مقاومت کند.

The hunky athlete broke a world record.

ورزشکار خوش‌تراش یک رکورد جهانی را شکست.

The new TV series features a hunky leading man.

سریال تلویزیونی جدید دارای یک مرد اصلی خوش‌تراش است.

She dreamed of marrying a hunky prince.

او رویای ازدواج با یک شاهزاده خوش‌تراش را داشت.

The hunky musician captivated the audience with his performance.

موسیقی‌دان خوش‌تراش با اجرای خود مخاطبان را مجذوب کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید