kinspeople

[ایالات متحده]/ˈkɪnzˌpiːpl/
[بریتانیا]/ˈkɪnzˌpiːpl/

ترجمه

n. نسب؛ خویشاوند؛ افراد یک خانواده.

جملات نمونه

my kinspeople gathered for the annual family reunion.

هم‌خانوادگان من برای جمعیت سالانه خانوادگی جمع شدند.

the kinspeople exchanged stories about their ancestors.

هم‌خانوادگان داستان‌هایی درباره‌ی نسب خود را با هم به اشتراک گذاشتند.

we visited our kinspeople in the countryside during the holiday.

ما در طول تعطیلی به هم‌خانوادگانمان در روستا بازدید کردیم.

the kinspeople supported each other during difficult times.

هم‌خانوادگان در زمان‌های دشوار به یکدیگر کمک کردند.

our kinspeople have maintained these traditions for generations.

هم‌خانوادگان ما این سنت‌ها را به مدت چند نسل حفظ کرده‌اند.

the kinspeople decided to rebuild the old family home.

هم‌خانوادگان تصمیم گرفتند خانه‌ی خانوادگی قدیمی را بازسازی کنند.

i learned many valuable lessons from my kinspeople.

من از هم‌خانوادگانم درس‌های ارزشمند زیادی یاد گرفتم.

the kinspeople welcomed the new baby into the family.

هم‌خانوادگان کودک جدید را به خانواده‌ی خود خوش‌آمد گفتند.

our kinspeople came from a small village in the mountains.

هم‌خانوادگان ما از یک روستای کوچک در کوه‌ها آمده‌اند.

the kinspeople organized a celebration for the anniversary.

هم‌خانوادگان یک جشن را برای سالگرد سازمان دادند.

i remain close to my kinspeople despite living far away.

من با هم‌خانوادگانم نزدیک می‌مانم، هر چند در فاصله‌ی دور زندگی می‌کنم.

the kinspeople shared their recipes during the gathering.

هم‌خانوادگان در جمع‌آوری دستورات پخت‌پزی خود را به اشتراک گذاشتند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید