tasteless food
غذا بدون مزا
a set of tasteless furniture
مجموعهای از مبلمان بیمزه
a tasteless choice of colours
انتخاب رنگ های بی سلیقه
a tasteless display of wealth;
نمایش بیسلیقهای از ثروت;
We had mounds of tasteless rice.
ما برنج بی مزه زیادی داشتیم.
trying to eat a trayful of tasteless pap.
سعی در خوردن سینیای از پاپ بیمزه.
After the abstraction of the juice from the orange, only a tasteless pulp is left.
پس از جدا کردن آبمیوه از پرتقال، فقط پالپ بیطعم باقی میماند.
He makes tasteless remarks about his co-workers.
او نظرات بیمزهای در مورد همکارانش دارد.
tasteless food
غذا بدون مزا
a set of tasteless furniture
مجموعهای از مبلمان بیمزه
a tasteless choice of colours
انتخاب رنگ های بی سلیقه
a tasteless display of wealth;
نمایش بیسلیقهای از ثروت;
We had mounds of tasteless rice.
ما برنج بی مزه زیادی داشتیم.
trying to eat a trayful of tasteless pap.
سعی در خوردن سینیای از پاپ بیمزه.
After the abstraction of the juice from the orange, only a tasteless pulp is left.
پس از جدا کردن آبمیوه از پرتقال، فقط پالپ بیطعم باقی میماند.
He makes tasteless remarks about his co-workers.
او نظرات بیمزهای در مورد همکارانش دارد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید