unimportant

[ایالات متحده]/ʌnɪm'pɔːt(ə)nt/
[بریتانیا]/'ʌnɪm'pɔrtnt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. بی‌اهمیت; ثانوی; بی‌نتیجه

جملات نمونه

an unimportant mistake

یک اشتباه بی‌اهمیت

trivial and unimportant details.

جزئیات جزئی و بی‌اهمیت

In the word “unimportant”, “un-”is a prefix.

در کلمهٔ «بی‌اهمیت»، «un-» یک پیشوند است.

to slough off unimportant verbiage

برای جدا کردن یا حذف زبان بی اهمیت

Let's not quarrel about such unimportant matters.

بیایید درباره چنین مسائل بی‌اهمیتی بحث نکنیم.

Block out this unimportant detail at the top of your picture.

این جزئیات بی‌اهمیت را در بالای تصویر خود مسدود کنید.

He doesn’t deign to talk to unimportant people like me.

او حاضر نیست با افراد بی‌اهمیت مانند من صحبت کند.

The matter was so unimportant that she dismissed it from her mind.

این موضوع آنقدر بی‌اهمیت بود که او آن را از ذهنش دور کرد.

Money seems unimportant when sets beside the joys of family life.

پول در کنار شادی‌های زندگی خانوادگی بی‌اهمیت به نظر می‌رسد.

Vivarium Requirements: 18 inches (length) by 12 inches (width) (height unimportant) will suit 2-3 geckos.

الزامات ویوریم: طول 18 اینچ، عرض 12 اینچ (ارتفاع بی‌اهمیت) برای 2-3 گکو مناسب است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید