baass

[ایالات متحده]/bɑːs/
[بریتانیا]/bɑːs/

ترجمه

n. آقا؛ رئیس؛ استاد (انگلیسی آفریقای جنوبی، اصطلاحی که توسط سیاه‌پوستان برای اشاره به سفیدپوستان استفاده می‌شود)

عبارات و ترکیب‌ها

baass around

دور کردن

baass someone around

دور کردن کسی

get baassed over

دور شدن

جملات نمونه

he is the baas of the company.

او رئیس شرکت است.

she always listens to her baas.

او همیشه به رئیس خود گوش می‌دهد.

the baas made an important decision.

رئیس تصمیم مهمی گرفت.

everyone respects their baas.

همه به رئیس خود احترام می‌گذارند.

my baas is very supportive.

رئیس من بسیار حامی است.

the baas has a lot of experience.

رئیس تجربه زیادی دارد.

she reported to her baas about the project.

او در مورد پروژه به رئیس خود گزارش داد.

the baas expects high performance from the team.

رئیس انتظار دارد تیم عملکرد بالایی داشته باشد.

he was promoted to baas after years of hard work.

او پس از سال‌ها تلاش سخت به مقام رئیس ارتقا یافت.

being the baas comes with great responsibility.

رئیس بودن مسئولیت بزرگی دارد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید