barrennesses

[ایالات متحده]/ˈbærənəsiz/
[بریتانیا]/ˈbærənˌnɛsiz/

ترجمه

n. حالت یا کیفیت بی‌حاصلی؛ نازایی؛ شرایطی از غیرمولد بودن یا ویرانی؛ خشکی، عقیمی.

جملات نمونه

the barrenness of the landscape was striking.

خشکسالی چشم‌انداز بسیار برجسته بود.

her barrenness led her to seek other ways to find fulfillment.

خشکسالی او باعث شد که راه‌های دیگری برای یافتن کمال پیدا کند.

despite the barrenness, life can still thrive in unexpected ways.

با وجود خشکسالی، زندگی هنوز هم می‌تواند به روش‌های غیرمنتظره‌ای شکوفا شود.

the barrenness of winter often gives way to spring's beauty.

خشکسالی زمستان اغلب به زیبایی بهار می‌رسد.

we discussed the barrenness of his arguments.

ما در مورد خشکسالی استدلال‌های او بحث کردیم.

her emotional barrenness made it difficult to connect with others.

خشکسالی عاطفی او باعث شد ارتباط با دیگران برایش دشوار باشد.

the barrenness of the soil required special treatment.

خشکسالی خاک نیاز به درمان ویژه داشت.

he felt a sense of barrenness in his creative pursuits.

او احساس کرد که در فعالیت‌های خلاقانه خود احساس خشکسالی می‌کند.

they addressed the barrenness of their financial situation.

آنها به وضعیت مالی خود رسیدگی کردند.

the barrenness of the desert can be both beautiful and harsh.

خشکسالی صحرا می‌تواند هم زیبا و هم خشن باشد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید